نوشته
زير مقاله ای
است از استاد
ملکيان
که در سايت
نيلوفر درج
گرديده است و
ما عينا
آن را در
سايت پويا منعکس می
کنيم
هرمنوتيك
قرآن
و تعارضهاي عقل جديد و وحي
بسم الله الرحمن الرحيم …
دربارة قسمت اخير سؤالتان عرض ميكنم كه كاملاً به نظر ميرسد كه سؤال ايكس انتظار من از كتاب ايكس حال هر چه باشد و از جمله از كتب ديني و مذهبي و مثلاً قرآن، كاملاً سؤال بجايي است چون كاملاً غير قابل دفاع است كه بگوييم انساني به كتابي رجوع بكند بدون اين كه هيچ انتظاري از آن كتاب داشته باشد.
به عبارت ديگر رجوع به هر كتابي اگر بخواهد فعل عاقلانه و حكيمانهاي باشد لابد همراه با غرضي است. رجوع به يك كتاب بدون داشتن غرض خاصي خيلي عاقلانه نيست ، طبعاً بايد غرضي داشت از رجوع به يك كتاب، و غرض رجوع به هر كتابي به دست آوردن چيزي از آن كتاب است كه بدون رجوع به آن كتاب آن چيز به دست نميآيد. و همين را ما ميگوييم انتظاري كه ما از هر كتابي داريم. قرآن هم به عنوان يك كتاب، بگذريم از اينكه ديني و مذهبي و وجاهيت ديني و مذهبي خاصي دارد، مثل هر كتاب ديگري ميتواند انتظاري را ما از اين رجوع داشته باشيم اما اين كه اين انتظار كه ما از هر كتابي داريم، برآورده ميشود يا برآورده نميشود اولاً بستگي دارد به شخصي كه رجوع ميكند به كتاب و ثانياً با تطور اوضاع و احوال و تطور زمان، طبعاً دگرگون هم ميتواند بشود. اما به هر حال كاملاً انتظار ما از قرآن انتظار معقولي است و اين سؤال كه انتظار ما از قرآن چيست سؤال محصلّي است. اما درباره اينكه گفتيد دگرگونيهايي نسبت به عصر نزول بوجود آمده است و آيا معني دارد قرآن، امروز نيز سخني براي گفتن داشته باشد، اين سؤال به نظر من يك جواب پيشين ميتواند داشته باشد و يك جواب پسين، جواب پيشيناش اين است كه اگر ما ذاتگرا(essentialist ) باشيم و قايل باشيم كه هر نوعي از انواع موجودات جهان يك ذات ثابت لايتغير دارد و از جمله در مورد انسان هم به اين قول قايل باشيم و معتقد باشيم كه عليرغم تمام تحولات و تطورات و همة سيلانها و دگرگونيهايي كه عارض بشر و همة ساحتهاي وجوديش بوده و در عين حال انسان داراي ذات ثابت لايتغيري است و طبعاً معنايش اين است كه يك سلسله از عناصر و مؤلفههاي وجود انسان در تمام اين تطورات، معروض هيچ دگرگوني واقع نشدند و همچنان ثابت ماندهاند. آن وقت در اين صورت كسي ميتواند ادعا بكند كه كتابي ميتواند پنج هزار سال پيش عرضه شده باشد و براي بشر پنج هزار سال پيش سخني براي گفتن داشته باشد براي امروز هم سخني براي گفتن داشته باشد و براي پنج هزار سال بعد هم سخني براي گفتن هم داشته باشد اما خوب همان طور كه معلوم شد اين مدعا نياز به اثبات مقدماتي دارد يكي اينكه اصلاً قايل باشيم به لحاظ منطقي و معرفت شناحتي كه ذاتگرايي (essentialism ) ديدگاه قابل دفاعي است يعني اين كه هر نوع از انواع موجودات ذات ثابت دارد و مقدمة دوم اينكه ذات ثابت حتماً نيازها و خواستههاي ثابت را هم الزام ميكند و مقدمة ثالثه اين كه كتابي مثل قرآن ناظر است فقط به برآوردن آن نيازها و خواستههاي ثابت. پس لااقل دليلي اقامه نشده براينكه كتابي اگر در زمان خاصّي سخني براي گفتن داشته الاّ ولابد بايد در زمانهاي بعد سخني براي گفتن نداشته باشد
اين به صورت پيشين، اما به صورت پسين، اگر كسي بگويد كه چه چيزي براي گفتن در همين قرآن كنوني مييابيد براي انسان امروز؟ بالاخره نشان بدهيد كه در آياتي از قرآن در جملاتي از قرآن سخن يا سخناني هست كه آن سخن يا سخنان واقعاً به نيازها و خواستههاي بالفعل و محقق انسان امروز التفات ورزيدهاند و علاوه
بر اين كه بر آن التفات ورزيدهاند راه حل و راه درمان و راه برآوردن برايش ارائه كرده است. اين سؤال به نظر من سؤال مشكلتري است جواب گفتن به اين سؤال واقعاً مشكل است نه فقط در باب قرآن بلكه در باب ساير كتابهاي ديني و مذهبي هم به نظر ميآيد كه اگر منصفانه بخواهيم سخن بگوييم خيلي مشكل است كه انگشت بگذاريم بر روي يك سلسله آيات و جملات و بگوييم كه چنين مدعايي در موردش صادق است خوب پس ماحصل عرض بنده اين ميشود كه ما استدلال عقلاني نداريم براي اين كه كتابي كه يك ميليون سال پيش هم حتي سخني براي گفتن داشته امروزه يا يك ميليون سال ديگر لزوماً سخني نخواهد داشت.
اما هر چيزي كه امكان تحققش هست به جهت اينكه امكان تحققش هست نميشود گفت متحقّق هم هست. يعني اگر مستحيل و محال نيست يك چنين امري نميشود گفت پس واقع هم هست و براي واقع بودنش خوب بايد مداقههاي بيشتري كرد. البته در باب اينكه هستند آياتي و جملاتي در قرآن كه براي بشر امروز سخني براي گفتن دارند شك نيست. خوب حالا من قبل از اينكه از اين سؤال بگذريم چون قسمت ديگر سؤال را چنانكه بايد و شايد جواب نگفتم لااقل دربارهاش نكتهاي عرض بكنم.
اگر ما رويكردمان به قرآن رويكرد بسيار ظاهرگرايانه ( literal) و مقيد به الفاظ و بيميل به خروج از معاني حقيقي به معاني غير حقيقي الفاظ و عبارات قرآن باشد من به نظرم ميآيد كه در آن صورت بسياري از آنچه در قرآن آمده است به نظر كسي كه صاحب اين رويكرد است ديگر امروز به گفتة انگليسي زبانها irrelevant نا مرتبط با وضع كنوني است. (نامرتبط با وضع و حال كنوني البته به معاني نادرست نيست) اگر رويكرد ما رويكرد leteral و مقيد به ظواهر و بيميل به عدول از ظواهر به بواطن باشد در آن صورت بسياري از آيات الان نامرتبط با روزگار ما مينمايد. مگر اينكه ما براي اين حروف و ظواهر پيامي، يك روح( spirit ) بيابيم كه آن روح هنوز هم اطلاق خودش را از دست نداده باشد و هنوز هم كاربرد داشته باشد و الاّ اگر از اين روح صرفنظر كنيم در آن صورت مثلاً « تبت يدا ابي لهب » ( مرگ بر ابولهب ) چه Relevance و چه ارتباطي با روزگار ما دارد مگر اينكه كسي بگويد وراي « تبت يدا ابيلهب» روح و پيامي است كه مسلماً به قيمت خروج از ظاهر و عدول از ظاهر و رجوع به باطن به دست ميآيد و در اين، نوعي شمول همه مكاني و شمول همه زماني و نوعي فراگيري نسبت به اوضاع و احوال مختلف هست ولي اگر ما حاضر به اين عدول نباشيم بسياري از آيات بيارتباط ميماند. خوب اين اختصاص به قرآن ما ندارد قابل تعميم به خيلي از كتابهاي مقدس ديني و مذهبي هست البته كتابهاي مقدس ديني و مذهبي به لحاظ اين نكته با يكديگر تقاوت دارند مثلاً شما اگر ذمهپده بودا را ببينيد در مييابيد كه اينقدر امر اختصاصي به مكان و زمان و اوضاع و احوال خاص در او كم است كه گاهي انسان پيش خودش گمان ميكند كه تا انسان، انسان است هيچ كدام از اين جملات irrelevant نخواهند بود. از آن طرف هم در آن سر طيف شما عهد عتيق را ميبينيد كه آنقدر در زمان و مكان خودش ( لااقل با تقسير ظاهر گرايانه ) مانده است كه به نظرتان ميآيد براي بشري كه از آن اوضاع و احوال گذشته تقريباً چيزي براي گفتن ندارد ولي در هر حال فقط با تفسير ظاهري آن سخن صادق است ولي اگر شما تفسير باطني را بپذيريد آن وقت ميبينيد كه حتي خروج بنياسرائيل، حتي سرگرداني در بيابان، حتي داستان ابراهيم همة اينها را ميبينيد تفاسير باطن گرايانه برايش ميكنند كه بعد از اين تفاسير باطن گرايانه به